تبليغاتX
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
و خدایی که در این نزدیکی هاست ...

 

 

      

رفتی و از تو فقط خاطره هات مونده برام

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 19:52  توسط فرشته  | 

 

 

 

گاهی سخته گفتن اون چیزی که درون ماست

گاهی سخته قبول اینکه عاشق شدی

گاهی سخته قبول اینکه دلت دیگه مال خودتت نیست

مال اونی که وقتی می بینیش می خوای که هر چی داری به پاش بریزی تا فقط یه لحظه فقط یه لحظه اونو فقط و فقط برای خودتت داشته باشی

گاهی سخته باور اینکه اونی رو که می خواستی برا همیشه تنهات گذاشته

گاهی سخته باور اینکه نیاید دیگه اونو بیبینی

گاهی سخته قبول اینکه دیگه امیدی برا زنده بودنت نداری

گاهی سخته قبول اینکه تموم لحظه لحظه زندگیت پوچ بوده

گاهی سخته اینکه قبول کنی که تو هم شکست خوری

گاهی سخته قبول اینکه دل تو هم شکسته

گاهی سخته که لحظه هات رو فقط با خیلات اون پر کنی نه با حضورش

گاهی سخته خاطراتت رو مرور کنی وقتی می دونی که آخرش بدجوری تلخه بدجوری دلت رو می سوزونه

گاهی سخته قبول اینکه دنیات پر از آدمایی شده که حضورت رو احساس نمی کنن

گاهی سخته قبول اینکه احساست بهت دروغ گفته

گاهی سخته خیلی سخته ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 9:46  توسط فرشته  | 

 

 

مهم نیست

 

مهم نیست که من دیگه تو رو کنار خودم ندارم

مهم نیست که فقط باید با یاد تو زندگی کنم

مهم نیست که خاطر هیچکی جز تو برام عزیز نبود

مهم نیست که دلم فقط برا تو می تپید

مهم نیست که می خوای منو فراموش کنی

 مهم نیست که منو با یه دنیا غم تنها گذاشتی

مهم نیست که می خوای منو به یکی دیگه ترجیح بدی

مهم نیست که من باید همیشه تو حسرتت بسوزم

مهم نیست که بعد تو احساس بودنم رو از دست دادم

مهم نیست که من برا همیشه تو قلبم عاشقت می مونم

مهم نیست که من بدون تو، تموم لحظه هام پره سکوت تنهایی شده

مهم نیست که داغ نبودتت بدجوری دلم و سوزونده

مهم نیست که من برای همیشه تنها موندم اونم فقط به خاطر تو

مهم نیست که منو با یه دنیا پره از آدمهای جورباجور تنها گذاشتی

گرچه توهم جزعی از اون آدمهای دورنگ بودی

ولی بازم مهم نیست خب هر چی بودی من باورت کرده بودم

مهم نیست که تو منو به بازی گرفتی منم شده بودم بازیچه دستت

الحق که بازیگردان خوبی بودی

مهم نیست که منو دیگه دوست نداری گرچه از اولش هم دوسم نداششتی

مهم نیست که منو از خودتت روندی

مهم نیست که تو منو اصلن باور نداشتی

مهم نیست که تو گرمای عشقمو باور نداشتی

مهم نیست نیاز بودنم رو ندیدی

مهم نیست که واژه عشقو به گند کشیدی

مهم نیست که با من نموندی

مهم نیست که تنها آرزوم رو نشنیده گذاشتی و رفتی

نمیدونم چرا

آخه من که کاری نکرده بودم

قطره اشکام دیگه امونم رو بریدنند

نمیدونم دیگه چیکار کنم

مهم نیست ...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 8:36  توسط فرشته  | 

 

به انتهاي احساسي ارام انديشيدم        

 به انچه که ارامشي بزرگ است

در نهايت تصويري عاشقانه                

به دنبال نگاهي عاشق اما محروم

تصويري که سهمي از ان نداشتم          

فقط حس مي کردم ارامشي بزرگ است

پاکي ان احساس روحم را نوازشي داد  

از خود پرسيدم پاکترين عشق کجاست؟

که از هوي و هوس راهش جداست     

ناگهان حس کردم طراوتي بر وجودم باريد

انقدر ارام شدم که زجر دنيا فراموشم شد 

بله پاکترين احساس همان تصوير خيالم بود

از جنس باران که مرا جان بخشيد 

از باران هم پاکتر مگر مي شود بود

گفتم شايد اين عشق پاک مرا بشويد  

مرا از عشق سيراب کند

اين احساس که از آسمان باريد     

از جنس باران بود بر خاک تشنه و نا چيز

و حالا من هم قدري پاک شده ام     

تصوير خيالم مرا تا اوج برد و ارام کرد

نگاهت ،بيانگر راز دلت نبود !
کاش اينچنين بود ....نمي دانم
رفتنت را ،به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟صداقتم ؟شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !من که تو را
بارها و بارها از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم که مـــــــــــــــرا
براي هميشه تا ابد و قيامت
ترک کرده اي !.....
چگونه ؟

چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 7:37  توسط فرشته  | 

 

 

 

وقتی دریا ، باتمام هیاهوی امواجش سکوت می کند چه غوغایی در دل دارد ، خدا می داند

 

وقتی قلب خورشید در سرخی غروب می سوزد ، فاجعه ای به وسعت رفتن شکل می گیرد

 

وقتی چشمه با خروشی هولناک از فراز کوه بر دامنه آن می کوبد ، غمی بزرگ بر قلب کوچک آدمی خانه می گزیند غمی بزرگ به وسعت افق به غروب نشسته ی خورشید ، که دگر بار رفتن است تا آمدن بخواهد معنی گیرد باید رفتن به میان آید

همه آمدن و رفتن ها لطف زندگی ست که فراز نشیب مفهموم پیدا کند .

 

وقت رفتن کوله باری از خاطرات شیرین در ذهنت نقش می بنده

 

و قطرات اشک چون گوهران آسمانی ،گونه را از کویری خشک می رهاند

هر چه به بیان خداحافظ نزدیکتر می شوی سیل اشک امان تو را می برد و ضربان قلب آهنگ سکون بر خود می گیرد  و اینجاست که هاله ای از اشک پرده چشمانت را می شوید

 

سرابی می بینی که دوست داشتی همیشه سراب باقی بماند

 

هیچ وقت در آن لحظه نمی خواهی که سراب خداحافظ به حقیقت بدل شود

اما چه توان کرد ، خداحافظ تنها سرابی ست که حقیقت دارد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 19:26  توسط فرشته  | 

 

گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست  گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

گفتم زعشق بازی در کس نشان ندیدم زر بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

گفتم دلم چو مرغیست گز آشیانه دور است  دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

گفتم زمهربانان روزی گریزم آخر گفتا که مهربان باش اشک شبانه با من

اره اون هی  گفت و گفت و گفت و منو انداخت تو راهی که دیگه آخرش نفهمیدم چی شد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:26  توسط فرشته  | 

 

 

روزی احساس کردم فقیرترین موجود روی زمین هستم

و آن زمانی بود که او را زا دست داده بودم

خواستم برای از دست دادنش اشک بریزم

ولی افسوس تمام اشکهایم را برای بدست آوردنش ریخته بودم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:25  توسط فرشته  | 

 

 

 

ترس از آمدن لحظــــــــــــــه وداع

لذت بودنت را از خاطرم برده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:16  توسط فرشته  | 

 

 

آری ، دوست داشتن آغاز راه است

گرچه پایان راه ، ناپیداست

من به پایان راه دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:15  توسط فرشته  | 

 

 

پاييز اومد و رفت با تمام رنگهاش با تمام زيباييهاش

خيلي آروم تو شهر قدم گذاشت

پاييز اومد، پاييزي كه دوست داشتني بود

پاييزي كه تموم رنگهاش خاطره بود

اما اينبار تنها اومد، تنهاي تنها

انگار ميدونست نميتونم صداي قدمهاش رو تو كوچه پس كوچه هاي دلم تحمل كنم

ميدونست نمي تونم صداي خش خش برگهاي زرد و بي گناه آرزوهام رو زير پاهاي وحشيش

بشنوم

پاييز اومد و باز از اين همه رنگ دلم گرفته

كاش پاييز همونطور كه نگاهت رو از من گرفت مي تونست يادت رو هم از من بگيره

كاش جاي آرزوها خرمن خاطراتم خاكستر ميشد

كاش بناي عظيم غرورم را با نگاهي ويران نميكردم كه حالا زير اين آسمون خاكستري بر سر

خرابه هاش اشك حسرت ببارم

حالا كه تو اينطور سر جنگ داري به كي تكيه كنم

حالا كه سكوت مهمون تنهاييم شده، چطور بگم داري اشتباه ميكني

ديگه اشك هم قدرت برداشتن اين بغض سنگين رو نداره

اين روزها حتي خاطرات خوش هم به دلم زخم ميزنند ... .

و تو ... .تو كه هنوز نتونستم دلم رو از نگاهت پس بگيرم

تو كه از همه چيز بي خبري و فقط  دلم رو زخم ميزني

تو كه...

كاش ميتونستم يه دل سنگي مثل آدمكهاي ديگه داشته باشم تا جاي خالي دلم رو حس نميكردم

اونوقت مي تونستم حرفهات رو قبول كنم

اونوقت ديگه به خواست تو عذاب نمي كشيدم

گاهي شك ميكنم اوني كه نگاهش خورشيد آسمونم بود

اوني كه كلامش آرامش دنياي من بود

تو بودي ؟؟؟

پس چرا حالا...

حالا بيشتر از هر چيز منتظر بارونم تا هق هقم رو پشت هق هق ِاشكهاش پنهون كنم

حالا من يه پاييز واقعي ميخوام تا با اشكهاش تموم پيكرم رو  بپوشونه

اونوقت من و پاييز يكي مي شيم

مست از بوي خاك بارون خورده و خيره به كوچه هايي كه تك و تنها زير اشكهامون تو سياهي

شب گم ميشن

ولی پاییز با همه قشنگی هاش اومد و رفت بدون اینکه  من بتونم گریه هام رو پشت اون بارونای

قشنگش پنهون کنم

بدرود تا هميشه...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:13  توسط فرشته  | 

 

 

 

 

 

از تو جدا شده است دلم؟ ... نه

از این همه آبی ...

از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است ...

عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...

قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...

با نفس تو نفس کشیدم ...

با دل تو گریستم ....

دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...

در این همه آرامش و زیبایی، مسخ شده ام ....

همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...

به رویای تو غرقم ...

فکرش را بکن ...

مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ...

و این من تهی ...

این دل تهی ...

این جان بی تن ...

هر یک گوشه ای ...

تن را به خاک و جان را به آسمان خواهند سپرد ...

و دل را ... به فراموشی ...

فکرش را بکن ...

همین جا ...

همین حال ...

که من اینجا همه وجودم را به دست باد سپرده ام، بیاید

نزدیک من بنشیند ...

چشم در چشمم بدوزد

دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند

و آنگاه که در جذبه سکوت در رویای توأم ... ناگاه همه چیز سیاه شود ...

مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ...

آنروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاهي مطلق فرو می شدیم

تا باز با شمارش معکوس، به دنیای رنگها باز گردیم ...

اما اینبار شانه ام نه به شانه تو...

به خاک سرد است ...

و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ...ندارم ....

می دانم که اینبار، شمارش معکوس، تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ...

و انتظار بس طولانی ... و بدون مرگ ....

که من اینبار خود مرگم ....

دلم برایت تنگ شده است قرار دل....و این ....اینهمه تلخم کرده است

اينگونه با من چرا؟؟؟!!!...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 19:9  توسط فرشته  | 

 

 

آمدی چه زیبا

 گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه

پذیرفتی ، چه فریبنده

آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه

با تو خوش بودم ، چه کودکانه

همه چیزم شدی ، چه زود

نیازمندت شدم ، چه حقیرانه

به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی ، چه ناجوانمردانه

واژه غریب خداحافظ به میان آمد ، چه بی رحمانه

و من سوختم ، چه عاشقانه

اما هنوزهم دوستت دارم غریبه

 

 @@@@@

درسته فراموشت كردم

ولي بعضي وقتها نمي دونم

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 17:54  توسط فرشته  | 

او که رسید نغمه دلم را نواخت

دلم لرزید و با نگاهش همراه گشت

تازه یافته بودم ، یه همدم ، یک همراز

اما مدتی است که نگاهش با من غریبه است