گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من
گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من
گفتم به فصل پیری در من گلی نروید گفتا که من جوانم فکر جوانه با من
گفتم زعشق بازی در کس نشان ندیدم زر بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من
گفتم دلم چو مرغیست گز آشیانه دور است دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من
گفتم زمهربانان روزی گریزم آخر گفتا که مهربان باش اشک شبانه با من
اره اون هی گفت و گفت و گفت و منو انداخت تو راهی که دیگه آخرش نفهمیدم چی شد .![]()