وقتی دریا ، باتمام هیاهوی امواجش سکوت می کند چه غوغایی در دل دارد ، خدا می داند
وقتی قلب خورشید در سرخی غروب می سوزد ، فاجعه ای به وسعت رفتن شکل می گیرد
وقتی چشمه با خروشی هولناک از فراز کوه بر دامنه آن می کوبد ، غمی بزرگ بر قلب کوچک آدمی خانه می گزیند غمی بزرگ به وسعت افق به غروب نشسته ی خورشید ، که دگر بار رفتن است تا آمدن بخواهد معنی گیرد باید رفتن به میان آید
همه آمدن و رفتن ها لطف زندگی ست که فراز نشیب مفهموم پیدا کند .
وقت رفتن کوله باری از خاطرات شیرین در ذهنت نقش می بنده
و قطرات اشک چون گوهران آسمانی ،گونه را از کویری خشک می رهاند
هر چه به بیان خداحافظ نزدیکتر می شوی سیل اشک امان تو را می برد و ضربان قلب آهنگ سکون بر خود می گیرد و اینجاست که هاله ای از اشک پرده چشمانت را می شوید
سرابی می بینی که دوست داشتی همیشه سراب باقی بماند
هیچ وقت در آن لحظه نمی خواهی که سراب خداحافظ به حقیقت بدل شود
اما چه توان کرد ، خداحافظ تنها سرابی ست که حقیقت دارد